این داستان ُ تو کتاب ِ ادبیاتمون خوندم وقتی طرف توضیح داد خیلی حال کردم باش...داستان این طوریه که یه روز خدا همه ی مخلوقاتش و جمع می کنه میگه من تو وجودم یه چیزی ( یه حسی ) با ارزشی دارم که می خوام بدمش به یکی از شما ولی باید بدونید ممکنه به موجب این حس سختی ها، درد و رنج ِ فراوانی رو تحمل کنید اسم این حس عشق ِ ...
هیچکس حاضر نشد بار ِ عشق ُ بدوش بکشه خدام که درد ِ عاشقی رو خوب می دونست دلش براشون سوخت تا اینکه انسان بدون ِ فکر کردن به سختی های کار خواستار عشق شد ...
خدا هم گفت چون انسان با همه ی ضعف و ناتوانی که داره بار عشق ِ ما رو هم به دوش میکشه ما هم با همه ی قدرت و بخشندگی شایسته تر بار مسئولیت های او را می پذیریم چون هر چی باشه ما عاشق و معشوقیم ...بار امانتجمله آفرینش بر دو نوع منقسم است: ملک و ملکوت و آن را خلق و امر گوید.
* همه ی آفرینش بر دو قسمت است: ...
عالم امرعبارت از ضد اجساد و اجسام است که قابل مساحت و قسمت و تجّـزی نیست و عالم خلق عبارت از اجساد و اجسام است که قابل مساحت و قسمت و تجّـزی است .
* عالم روح ...
اما امر هم ملکوت ارواح را فراگیرد و هم ملکوت نفوس را.
* اما علم روح هم شامل اعمال فرشتگان می شود و هم شامل اعمال انسان ها .
چنانکه فرمود :«ویسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربـّی » از اینجا است :« و لقد کرّمنا بنی ادم و حملناهم فی البــّر و البحر ».
* چنانکه فرمود :« از تو درباره روح می پرسند بگو روح از کارهای خدای من است» و از اینجا است:« و انسان محمول عنایت ماست و ما او را از میان ساکنان زمین و آسمان برگزیده ایم .
معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش ، که قرآن را ظاهری و باطنی است ، می فرماید که آدمیزاد محمول عنایت ماست، و ما او را برگرفته ایم از بّر و بحر، برعالم اجسام است و بحر عالم ملکوت و بـّــر و بحر آدمی را برنتواند گرفت، زیرا که او بار امانت ما دارد : آن دو بار که بـّر و بحر بر نمی گرفت «فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان » چون آدمی آن بار برگرفت بــّر و بحر او را با آن بار چگونه بر توانند گرفت؟
* ... ، قرآن یک معنی ظاهری و یک معنی باطنی دارد، می فرماید انسان مورد توجه خاص ِ ماست، ...، بر عالم ماده و بحر عالم معنوی است...،... « از اینکه قبول کنند خودداری کردند و دلمان بر آن ها سوخت و انسان آمد و پذیرفت»
چون او با همه ی عجز و ضعف بار ما می کشد ما به همه ی قوت و قدرت و کرم اولی تر که بار او کشیم، زیرا که ما عاشق و معشوقیم.
آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده است، نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است:
گر دل به هوای لولئی بر جوشد صد پند به او عرضه کنی ننیوشد * اگر کسی عاشق زیبا روی سرگردانی شود هرچقدر نصیحتش کنی او گوش نخواهد کرد.*
بار نیاز عاشقی عاشق، معشوق تواند کشید، چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است، عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق، عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را؛ زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق بر او عاشق بود چنانکه خرقانی می گوید خود خواست که ما را خواست:
* همان گونه که معشوق برای معشوق بودن ناچار است عاشقی داشته باشد، عاشق هم برای عاشق بودن باید معشوقی داشته باشد، علاقه مندی معشوق به عاشق بسیار جلوتر از علاقه مندی عاشق به معشوق بود چنانکه خرقانی می گوید : به خاطر عشق خودش بود که ما را آفرید :
شــمـع ازلــی دل منــت پروانــــه جـان هــمه عـالمی مـرا جانانــه
از شور محبت حقیقیّ تو خاست دیـــــوانـگی دل مـــــن دیوانـــهاگر چه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مایی و ما تو، سر جامه تویی و بن جامه ما ...
( شیخ نجم الدین رازی )
بار امانت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم سِتر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که شعله ی او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند(حافظ )