انجمن های جام پارسی انجمن های جام پارسی
اخبار: لطفاً قبل از استفاده از انجمن ، قوانین وبگاه را مطالعه کنید.
 
سپتامبر 09, 2010, 09:34:03 pm
خوش آمديد، مهمان - لطفا براي ثبت نام اينجا و يا براي ورود اينجا را کليک کنيد.
نام کاربري
رمز عبور
 
صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
اين تاپيک تاکنون رتبه گذاري نشده است!
شما به اين تاپيک رتبه نداده ايد! لطفاً انتخاب کنيد :
نويسنده موضوع: داستان های عاشقانه  (دفعات بازديد: 632 بار)
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 444



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« : آگوست 31, 2009, 08:27:25 pm »

این موضوع برای دومین بار  داره  شکل میگیره ، بار اول اشتباهی حذفش کردم !!! Roll Eyes امیدوارم این بار قوی تر و خیلی خیلی بهتر پا بگیره Wink .



عشق پايمال شده


روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي

كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي

آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا

با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد: "چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت: "من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم

نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سال ها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن

بگيرد و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را

به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش

منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آن ها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگ ها

جلوترند. برخيز و يا به آن ها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او

بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از

بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچ كس از بين نرفت. روز بعد جوان به در مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را

به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد.


شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:


" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست ."




{alt}
خارج شده است

koroshe kabir:farman dadam badanam ra bedoOne taboOt va moOmiyaei be khak beseparand ta ajzae badanam zarate khake IRAN ra tashkil dahad
مدیر
حرفه ای
*
تعداد ارسال: 115



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #1 : سپتامبر 01, 2009, 12:04:18 am »

مطلب جالبی بود ! ممنون ، اما لطفاً از تصاویر با حجم بالا توی مطالبتون استفاده نکنید.

اینهم از ما


داستان کوتاه و خواندنی عشق ، ثروت و موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید..
 
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
« آخرين ويرايش: سپتامبر 01, 2009, 12:08:34 am توسط admin » خارج شده است

همه جوامع فرهنگ دارند ، اما همه آنها تمدن ندارند. راس ئی دان
تازه وارد
*
تعداد ارسال: 24



ديدن مشخصات
« پاسخ #2 : سپتامبر 01, 2009, 12:13:12 am »

عاشقا سلام ، سلام عاشقا ...

به به عاشقا جمعن ، فقط ما رو کم داشتین که اومدیم.

این داستان بخونین تا بفهمین عاشق یعنی چی؟


مارمولک و عشق حقیقی

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم
خارج شده است
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 444



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #3 : سپتامبر 01, 2009, 08:11:30 pm »

admin -1 فکر نکن چون مدیری هی میتونی به من گیر بدیــــــا  Angry یه بار میگی فارسی تایپ کن یه بار میگی عکس نزار لابد فردا میگی نظر نده  Angry Angry    (چشــــم سعی میشه کمتر عکس بزارم   Grin Wink Smiley )

2- سلام رفیق ، رفیق سلام
خوش اومدی ، هر چند داستانت تکراری بود (بچه ها قبلا تو قسمت مطالب جالب topic  زده بودن) ولی جاش اینجا خالی بود دمت گرم ، لطف کردی. Smiley
خارج شده است

koroshe kabir:farman dadam badanam ra bedoOne taboOt va moOmiyaei be khak beseparand ta ajzae badanam zarate khake IRAN ra tashkil dahad
فعال
*
تعداد ارسال: 89



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #4 : سپتامبر 01, 2009, 09:41:09 pm »

بیخیالش رفیق این آقای مدیر کارش فقط گیر دادن هست. فکر کنم تمام مدیرها همینطر هستن خیلی ناراحت نشو
خارج شده است
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 444



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #5 : سپتامبر 02, 2009, 01:41:21 am »

حالا که شما ریش گرو گذاشتی مام کوتاه میایم و الا ... Roll Eyes

همینطر  Roll Eyes Shocked Huh Shocked Huh Roll Eyes بعد میگید سوتی نگیر Lips sealed
خارج شده است

koroshe kabir:farman dadam badanam ra bedoOne taboOt va moOmiyaei be khak beseparand ta ajzae badanam zarate khake IRAN ra tashkil dahad
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 444



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #6 : سپتامبر 18, 2009, 06:19:06 am »

این داستان ُ تو کتاب ِ ادبیاتمون خوندم وقتی طرف توضیح داد خیلی حال کردم باش...


داستان این طوریه که یه روز خدا همه ی مخلوقاتش و جمع می کنه میگه من تو وجودم یه چیزی ( یه حسی ) با ارزشی دارم که می خوام بدمش به یکی از شما ولی باید بدونید ممکنه به موجب این حس  سختی ها، درد و رنج ِ فراوانی رو تحمل کنید اسم این حس عشق ِ ...
هیچکس حاضر نشد بار ِ عشق ُ بدوش بکشه  خدام که درد ِ عاشقی رو خوب می دونست دلش براشون سوخت تا اینکه انسان بدون ِ فکر کردن به سختی های کار خواستار عشق شد ...
خدا هم گفت چون انسان با همه ی ضعف و ناتوانی که داره بار عشق ِ ما رو هم به دوش میکشه ما هم با همه ی قدرت و بخشندگی شایسته تر بار مسئولیت های او را می پذیریم چون هر چی باشه ما عاشق و معشوقیم ...



بار امانت

جمله آفرینش بر دو نوع منقسم است: ملک و ملکوت و آن را خلق و امر گوید.

* همه ی آفرینش بر دو قسمت است: ...

عالم امرعبارت از ضد اجساد و اجسام است که قابل مساحت و قسمت و تجّـزی نیست و عالم خلق عبارت از اجساد و اجسام است که قابل مساحت و قسمت و تجّـزی است .

 * عالم روح ...

اما امر هم ملکوت ارواح را فراگیرد و هم ملکوت نفوس را.

 * اما علم روح  هم شامل اعمال فرشتگان می شود و هم شامل اعمال انسان ها .

چنانکه فرمود :«ویسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربـّی » از اینجا است :« و لقد کرّمنا بنی ادم و حملناهم فی البــّر و البحر ».

* چنانکه فرمود :« از تو درباره روح می پرسند بگو روح از کارهای خدای من است» و از اینجا است:« و انسان محمول عنایت ماست و ما او را از میان ساکنان زمین و آسمان برگزیده ایم  .

معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش ، که قرآن را ظاهری و باطنی است ، می فرماید که آدمیزاد محمول عنایت ماست، و ما او را برگرفته ایم از بّر و بحر، برعالم اجسام است و بحر عالم ملکوت و بـّــر و بحر آدمی را برنتواند گرفت، زیرا که او بار امانت ما دارد : آن دو بار که بـّر و بحر بر نمی گرفت «فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان » چون آدمی آن بار برگرفت بــّر و بحر او را با آن بار چگونه بر توانند گرفت؟

* ... ، قرآن یک معنی ظاهری و یک معنی باطنی دارد، می فرماید انسان مورد توجه خاص ِ ماست، ...، بر عالم ماده و بحر عالم معنوی است...،... « از اینکه قبول کنند خودداری کردند و دلمان بر آن ها سوخت و انسان آمد و پذیرفت»

چون او با همه ی عجز و ضعف بار ما می کشد ما به همه ی قوت و قدرت و کرم اولی تر که بار او کشیم، زیرا که ما عاشق و معشوقیم.

آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده است، نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است:


                                 گر دل به هوای لولئی بر جوشد                  صد پند به او عرضه کنی ننیوشد

                              * اگر کسی عاشق زیبا روی سرگردانی شود هرچقدر نصیحتش کنی او گوش نخواهد کرد.*

بار نیاز عاشقی عاشق، معشوق تواند کشید، چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است، عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق، عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را؛ زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق بر او عاشق بود چنانکه خرقانی می گوید خود خواست که ما را خواست:

* همان گونه که معشوق برای معشوق بودن ناچار است عاشقی داشته باشد، عاشق هم برای عاشق بودن باید معشوقی داشته باشد، علاقه مندی معشوق به عاشق بسیار جلوتر از علاقه مندی عاشق به معشوق بود چنانکه خرقانی می گوید : به خاطر عشق خودش بود که ما را آفرید :


                                     شــمـع ازلــی دل منــت پروانــــه              جـان هــمه عـالمی مـرا جانانــه
                                      از شور محبت حقیقیّ تو خاست               دیـــــوانـگی دل مـــــن دیوانـــه




اگر چه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مایی و ما تو، سر جامه تویی و بن جامه ما ...


( شیخ نجم الدین رازی )


                               
                                                                      بار امانت


              دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند                      گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند     
 
              ساکنان حرم سِتر و عفاف ملکوت                         با من راه نشین باده ی مستانه زدند
 
              آسمان بار امانت نتوانست کشید                         قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

              جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                   چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

               شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد                  صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

              آتش آن نیست که شعله ی او خندد شمع            آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 
                                                      کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

                                                      تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


(حافظ )

     
خارج شده است

koroshe kabir:farman dadam badanam ra bedoOne taboOt va moOmiyaei be khak beseparand ta ajzae badanam zarate khake IRAN ra tashkil dahad
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 444



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #7 : اکتبر 04, 2009, 01:08:11 am »

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.


“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
خارج شده است

koroshe kabir:farman dadam badanam ra bedoOne taboOt va moOmiyaei be khak beseparand ta ajzae badanam zarate khake IRAN ra tashkil dahad
مدیر عمومی
پیشکسوت
*
تعداد ارسال: 319



ديدن مشخصات آدرس ايميل
« پاسخ #8 : فبريه 07, 2010, 12:22:23 pm »

عشق در بیمارستان

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند  .

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید  . درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم  …

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
خارج شده است

وای بر ما که خود را وارث کوروش کبیر بدانیم
صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.4 | SMF © 2006, Simple Machines LLC

Valid XHTML 1.0! Valid CSS!